بادفر با فا بر وزن دادگر جزا و مكافات بدى را گويند و به معنى خشت باد هم هست و آن بادزنى باشد بزرگ كه از سقف خانه آويزند و در كشاكش آورند تا باد به همه جاى خانه برسد و بادبر را نيز گويند و آن چوبى باشد تراشيده كه اطفال ريسمانى در آن مىپيچند و از دست رها مىكنند تا بر روى زمين گردان شود و چرمى را نيز گفتهاند مدور كه ريسمانى بر آن گذراند و در كشاكش آورند تا از آن صدائى ظاهر گردد. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ فارسی برهان قاطعفرهنگ فارسی برهان قاطع
, ص114) 
- [بسكون دال و فتح فاء] بادبيزن بزرگ باشد كه از سقف خانه آويزند. مثالش حكيم خاقانى فرمايد: بيت بدو خيط ملون شب و روز در كشاكش بسان باد فرست و بمعنى چوبكى مدور كه ميان آن را سوراخ كنند و ريسمانى در آن گذرانند و چون كشند بگردش در آيد و صدايى كند و بعربى خذروف گويند [بضم خاى معجمه و راى مهمله و سكون ذال معجمه] و گاهى بدل چوب، پارهاى چرم كنند. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ مجمع الفرسفرهنگ مجمع الفرس
, ص139) 
بوزن دادكر جزا و مكافات بدى مرادف بادافراه و فراه و مخفف؟؟؟بازيچۀ اطفال كه فرفره كويند و بمعنى باذرنى از كليم كه در سقف خانه آويزند و ريسمانى بر كمر آن بندند كه چون آن را بكشند آن كليم بر آن خانه بادزند خاقانى كفته شعر بدو خيط ملوّن شب و روز در كشاكش مثال بادفر است 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( فرهنگ انجمن آرای ناصریفرهنگ انجمن آرای ناصری
, ص140) 
[اسم][فارسی]جزا و مكافات بدى.و لاف زدن.و بادريه كه عبارت از بادزن بزرگى باشد كه از سقف خانه آويزند و چون آن را در كشاكش آورند باد وزيدن گيرد.و چرمى مدور كه ريسمانى در آن گذارند و چون در كشاكش آورند صدا كند و بتازى خذره گويند.و [صفت]بادبر. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص502) 
(اسم مرکب) جزا. مكافات بدى. پاداش. بادافرا. بادافراه. بادآفراه. ← بادآفراه. ¦¦نوعى بازيچه و اسباب بازى كه چوب يا تكهچرمى مدور است كه وسط آن سوراخ است و ريسمانى از آن مىگذرانند و دو طرف آن را مىكشند و رها مىكنند تا بچرخد و صدايى از آن پديد آيد. فرفره. ¦¦نوعى بازيچه و اسباببازى كه آن نيز چوبى گرد است و ريسمانى دور آن مىپيچند و روى زمين رها مىكنند تا دور خود بچرخد. فرفره. بادآفراه. بادافراه. بادافرا. بادفرا. بادفراه. بادفرنگ. بادفره. بادبره. بادپر. فرفر. بهنه. پهنه. ¦¦بادبادك. كاغذ باد كه اطفال ريسمانى بر آن بندند و بر هوا كنند. ¦¦بادبيزن بزرگ. ← بادكش. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ص307) 
فرفره. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص187) 
بادفرك (اسم مرکب) ← بادفر. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( لغت نامه دهخدالغت نامه دهخدا
, ص307) 
بادفرنگ [اسم][فارسی] بادفر يعنى بازيچۀ اطفال خواه از چوب باشد و يا از چرم. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص502) 
بادفر و بادفره و بادپر و بادپره و پادپرك ،هر پنج لغت،بمعنى بادزن بزرگ كه از سقف خانه آويزند،و نيز چوبكى يا چوبى مدور كه ميان آن سوراخ كنند،و ريسمان در ان گذرانند،و چون بكشند بگردش درآيد،و بعربى خذروف خوانند،بضم خا و سكون ذال معجمه و ضم راى مهمله،خاقانى گويد: بيت بدو خيط ملون شب و روز در كشاكش بسان باد فرست و نيز كاغذ باد كه اطفال ريسمان بر ان بندند،و بر هوا كنند،و چيزى كه از چوب تراشند و اطفال ريسمان بر ان پيچند،و از دست گذارند تا بر زمين گردان شود،و گردنا نيز گويند،و كسى كه حرف بسيار زند،و هيچ كار از و نيايد،و كسى كه فخر كند،و منصب خود بر مردم عرض نمايد،و بعربى فياش،بفتح فا و تشديد ياى حطى و شين معجمه در آخر،و بدين چهار معنى بعضى بادبر،بفتح باى تازى،گفتهاند نه باى فارسى،و بادپره بباى فارسى،بمعنى تراشۀ چوب كه در وقت تراشيدن چوب ريزد نيز گفتهاند. 
تم استخراج هذا الوصف آلیاً
( , ص197) 